تاريخ : شنبه هفتم اسفند 1389 | 14:12 | نویسنده : افغان

خدمت عزیزان هموطن ودوستاران شعر و ادب افغانستان


با تقدیم سلام واحترام عرض مینماییم که در ارسال اشعار

دقت

نموده و اشعار



شعرای افغانستان را برای ما روان نمایید



ویا اگر شعر از خودتان است نیز ما را در جریان بگذارید

در ضمن نظرات و پیشنهادات شما می تواند ما را در


 ادامه این خدمت یاری نماید .لذا خواهشمندیم تا آنها


 را برای ما به یادگار بگذارید


 shereafghani@gmail.com


برچسب‌ها: شعر افغانی

تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 0:33 | نویسنده : افغان

 

نخستین جرعه تا در کام کردند

به مستی خویش را اعلامکردند

چو جنگیدند بر تقسیم   قدرت

روندصلح  را نا کام کردند

ندانستند فرق دشمن از  دوست

بد شمن خویش راهمگام کردند

شدند مغرورکمک های خارج

به  بیگانهطمعخام کردند 

برای اقتدار خود ز هر جا

بنامملکوملت وام کردند

ملایک را برای خدمت خویش

به صد تعذیب استخدام   کردند

پییءتبلیغ راه دین و  مذهب

عجب کاری که با اسلام کردند 

بجایی درس وتعلیم کودکان را

مسلح   ساختنداعزامکردند

ندیدندراه رااز چاله و چاه

به خون مردماستحمام کردند

نظیرش نیست در تاریخ عالم

چه کارهاییکه دربگرام کردند

شکستخویشتن را باتقلب

به پیروزیی خود اعلام کردند

بکا شتند باد وبردارندتوفان

که آغازینبیانجامکردند

چه باید کرد اند رحال حاضر

ازاولکار نا فرجام کردند

 که خودگشتنداسیرخودپرستی

دگر ها را چرا بدنام کردند

عبدالو کیل کوچی


برچسب‌ها: بدمستان, عبدالو کیل کوچی, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 0:30 | نویسنده : افغان

 

چه درد و داغ ودریغ است چیره بر دلها

غم  وداع  گرامی  ترین   مادر  ها

ابرمبارز  پرشور   وخادم میهن

زعیمنهضتزن دکتوریس انا هیتا

طلایه   دارترقیوپیشوای  بزرگ

رفیع   و قافله   سالار  وناجی   دانا

به قلب موج حوادث چو نا خدای نجات

فر وغمشعلهاشرهنمای سا حل ها

هدی   و  هادی رهرفتگان راه دراز

به  سوی نهضت دیروز وجنبش فردا

اگر چه رفت ولی راه ورسم او باقیست

اصول   روشن   او رهگشای منزلها

غروب تن به نفس نفی زندگانی نیست

عروج    معرفتش   ماندگار   بردلها

فروغ زنده دلان نور جا ودانی    هست

که خاک هم نتوان خیره گو هر یکتا

مرو که جای تو خالیست مهربان   مادر

که در زمانه تو یی بی بدیل و  بی همتا

چو   آفتاب   برفتی   زچشم   فرزندان

مر ا  یتیم   فگندی    به گوشه تنها

درود   باد   به  روح    روان راتبزاد

که  زنده   یاد    بود   تا  کرانه   دنیا

عبدالو کیل کوچی


برچسب‌ها: وداع, عبدالو کیل کوچی, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 0:27 | نویسنده : افغان

        

قوم پرستی مهم است درماندگی درکارنیست

زور  و زرمهم تراست دانندگی درکارنیست

در بدست   آوردن   پول  و  مقا مات   بلند

چورکردن مود شد، شرمندگی در کار نیست

خون مردم نوش جانت  همچو  شیر مادران

زیر نام  زهد  سر افگند گی  در کار نیست

گر شوی  کاندید بالا  ،  بهر پیروزیی  خود

دالرت را خرچ  کن  بازندگی در کار نیست

قوم وخویش  وهمتباران را پی سمت ولسان

جذب  کن  نیرو بساز افتادگی در کار نیست

تا بود  دنیا   بکامت   می  کنی عیش  مدام

بی غمی تا هست رنج با همی در کارنیست

گر زتو  پرسند  حساب  غارت  ظلم و ستم

زور و زر داری ترا واماندگی درکارنیست

ز آسما نها  گر ببارد بر سرت  باران صلح

جنگ جنگ قدرت است بارندگی درکارنیست

عبدالو کیل کوچی  


برچسب‌ها: قوم پرستان زورمند, عبدالو کیل کوچی, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 0:0 | نویسنده : افغان

 

غوزه های تلخ نامت بر لبش گل میکنند

شرح طوفان وزراعت های کابل میکنند

می لمد بر شانه هایش روز های ناخوشت

برفکوچ غصه هایت را تحمل میکنند

خوش مرام افطار دادی چشم های روزه دار
سفره ای چیدی ز غم هایت تناول میکنند

پیچ و خم آنقدر دارد جاده های سمت تو

گامهامان را دچار صد تزلزل میکنند

رفته ای آنسوی دریا مردهای ایل من

تا که برگردی به خانه جان خود پل میکنند
قلبهای خونی تو رودهای درد را

با فقط یک جرعه خوشحالی تبادل میکنند؟ 

توضیح :در بیت خوش مرام افطار دادی.... کلمه ی آخر مصرع اول (روزه دار)
می باشد.

 

شاعر : آمنه نوروزی


برچسب‌ها: برفکوچ غصه ها, آمنه نوروزی, شعرافغانی, شعر افغانی, غزل افغانی

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 13:16 | نویسنده : افغان
دیدمت صبحدم در آخر صف، کوله سرنوشت در دستت

کوله باری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هشت، در دستت

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی

باز این فالگیر آبله رو طالعت را نوشت در دستت

بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکّه چوبی در آستین گشته

بس که با خاک و گل به سر برده، می‌توان سبزه کشت در دستت


شب می‌افتد و می‌رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت

کاش می‌شد ببینمت روزی پشت میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصّه سنگ و خشت، در دستت

بازی‌ات را کسی به هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیار خط بکشی، خطّ یک سرنوشت، در دستت

برچسب‌ها: محمد کاظم کاظمی

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 10:50 | نویسنده : افغان

اي وطندار بياييد رسم افغاني كنيم : جركه بأهم بسازيم عهد قرآني كنيم

صلح و اشتي را بياريم بين أقوام وطن: واعتصم را خوانده وكار مسلماني كنيم

: كينه و بغض و عداوت را از خود درويش كنيم : مشكلات اين وطن را حل به اساني كنيم :

مسكن ونان و لباس وكاربر مردم دهيم: كندم و أرد وبرنج بر خلق ارزاني كنيم:

با يتيم و بيوه كان خويش همدردي كنيم : معلول و معيوب خود را ديده برساني كنيم:

زخم اين بيجاره ها را ببخشيم التيام: برسش همدرديو أخلاقي إنساني كنيم

عالم و روحاني اين ملك را عزت دهيم: از شهيدان وطن اينجا قدر داني كنيم:

تا به كي ما نوكر غرب و احتياج كفر شويم : بشت برده بندو بست بت و بنهاني كنيم :

بهر هر جه اين ملت بر نام اين وان كشيم : عاقل و زيرك شويم ترك ناداني كنيم :

ثروت و سرمايه اين خاك را بر دشمن دهيم : نزد ملك و ملت خود بست وجداني كنيم:

عزت و حيثيت خود را جرا بامال كنيم :بوند و دالر را ديده ضعف إيماني كنيم

شعر از استاد فایز


برچسب‌ها: اي وطندار بياييد رسم افغاني كنيم, استاد فایز, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 12:39 | نویسنده : افغان

به استقبال مهاجران عزیز افغان                                          
رفتی وبدل مهر و تمنای تو باقیست

رفتی وبدل مهر و تمنای تو  با  قیست       بر خیز و بیا سوی وطن ، جای تو خالیست
ای رفته زدامان وطن سوی  وطن ها        با ز آ که در آغوش وطن جای  تو خالیست
ای   بلبل   شوریده   ز آلام   سفر ها        بر گرد  و  بیا سوی چمن جای تو خالیست
پر واز   خیال  تو  بود   جانب   آفاق        در خانه و در دشت ودمن جای تو خالیست
با یک گل   افسرده  بهاران نتوان شد         در گلشن و  گلزار  وطن جای تو خالیست
   هرخارخسی  نیست چوهرسروخرامان        در باغ  پر از مشک ختن جای تو خالیست
   برخیز بیا وارث این خانه تو هستی        در قلب  و دل  خلق وطن جای تو خالیست
   شیرین و عزیز است وطن بر همه دلها        ای قوت  دلهای  وطن  جای   تو خالیست    
    بی ما و تواین خاک وطن کی شودآباد        در  محوطه  دانش  و فن  جای تو خالیست
   اوضاع وطن لازم همبسته گییءماست        در فکر ودراندیشه  ء من جای تو خالیست
   هر چند  بود  اهل سخن بیش درین جا        در  مر تبه ء  فهم   سخن جای تو خالیست
   در ساختن این ملک و در اعمار مجدد        در امن  و  ترقیء  وطن  جای تو خالیست
   در مدرسه ومزرعه و دفتر و فابریک        در هر وجب  خاک وطن  جای تو خالیست
                                                                       عبدالو کیل کوچی


برچسب‌ها: رفتی وبدل مهر و تمنای تو باقیست, عبدالو کیل کوچی, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 12:36 | نویسنده : افغان


زن ای الاهه خورشید آسمان برخیز              زن ای ستاره پرنور  کهکشان   برخیز
زن ای  سپیده  آفاق  و پر تو  تابان               زن ! ای طلیعه زیباییء جهان   برخیز
زکنج محنت وزندان وتیره روزیها                بسوی روزنه پر شور وبی امان برخیز
زکنج عزلت و بیچارگی و  تنهایی                 به نهضت زن وبا جنبش زنان  برخیز
زخوابهای پریشان و رنج بی پایان                بسوی فتح وظفر شاد و شاد مان برخیز
زقید  بند و اسارت  بسوی  آزادی                 بپا شو ای زن افغان وجاویدان  برخیز
زخار وخاشه وخاشاک ونامرادیها                 به گلشن و گل امید     کامران  برخیز
بسوی  زروه  آزادگی به پرواز آ                  زروی خاره وخاشاک   آشیان  برخیز
به شاهرای ترقی وصلح و آزادی                  به پای قافله با کار و   کاروان برخیز
بغم نشسته مباش ای زن غیوروطن                بسوی جنبش سرتاسر   زنان   برخیز
مباش عاجز و بیکارناتوان وغریب                به کار زار به بازوی  پرتوان  برخیز
مباد  گیسوی  پاکت  بدست ناپاکان                 تو سرفرازی وپاکیزه  وعیان  برخیز
تویی مظاهر هستی وصلح وآزادی                 به فکر روشن واندیشه جوان  برخیز
تویی   حماسهء  تاریخ  آریایی ها                  به ا وج  قله  تاریخ     آریان  برخیز
بده بدست زن بی دفاع میهن دست                  پیء نجات زنان وطن به جان  برخیز
مکن خطرزنهنگ وطلاطم گرداب                 زپای موج صدف گیر قهرمان برخیز  
رهاکن ازکف کفتار پیردخت صغیر                زقال و قیل  دغا عقد ناکسان  برخیز
مباش  ایمن  از افسون دشمن مکار                 پی رهایی ازین رنج بیکران  برخیز


عبدالوکیل کوچی


برچسب‌ها: زن ای الاهه خورشید آسمان برخیز, عبدالو کیل کوچی, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 15:52 | نویسنده : افغان

بیست سال است به دامان شما چنگ زده

در دوراهیّ جهان دخترک جنگ‌‌‌زده

بیست سال است به دنبال خودم می‌گردم

آی همسایه! کمک کن، نفسم زنگ زده

نذرتان باد دو چشمی که «هزاره» است، که شب

قسمتش را به سیاهیّ خودش رنگ زده

اسم‌تان حک شده با خون سرانگشت من است

روی هر تار که با حوصله آهنگ زده

بر ترک‌های دو چشمم گل و گنجشک بکش

لطف یک دوست به این پنجره‌ها سنگ زده

دست تاریک مرا پس نزن ای ماه غریب!

روشنی بخش به این خانة خرچنگ زده





زهرا حسین زاده


برچسب‌ها: لطف یک دوست, زهرا حسین زاده, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 15:46 | نویسنده : افغان

مریز آبروی سرازیر ما را
به ما بازده نان و انجیر ما را

خدایا اگر دستبند تجمّل
نمی‌بست دست کمانگیر ما را
 

کسی تا قیامت نمی‌کرد پیدا
از آن گوشه ی کهکشان تیر ما را
 

ولی خسته بودیم و یاران همدل
به نانی گرفتند شمشیر ما را

ولی خسته بودیم و می‌برد توفان
تمام شکوه اساطیر ما را
 

طلا را که مس کرد، دیگر ندانم
چه خاصیتی بود اکسیر ما را


محمدکاظم کاظمی


برچسب‌ها: به ما بازده نان و انجیر ما را, محمدکاظم کاظمی, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 15:44 | نویسنده : افغان

سازی بزن که دیر زمانی است نغمه‌ها

در دستگاه ما و تو شیون درست شد

دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ

شاید پلی برای رسیدن‌، درست شد

شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان‌

با کاروان حلّه بیاید به سیستان‌

وقت وصال یار دبستانی آمده است

بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان‌

سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر

«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان‌»

ما شاخه‌های توأم سیبیم و دور نیست

باری دگر شکوفه بیاریم توأمان‌

با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را

در حوضهای کاشی گلدار باستان‌

بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم

از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران

تیر و کمان به دست من و توست، هموطن

لفظ دری بیاور و بگذار در کمان‌


محمدکاظم کاظمی


برچسب‌ها: شاید پلی برای رسیدن‌, درست شد, محمدکاظم کاظمی, شعرافغانی, غزل افغانی

تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 15:36 | نویسنده : افغان

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود

صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود

این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رُخ‌

در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود

فیل کج‌روی کند، این سرشت فیلهاست‌

کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود

اسپ خیز می‌زند، جست‌وخیز کار اوست‌

جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود

آن پیاده ی ضعیف ،راست راست می‌رود

کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود

هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌

این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود

آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد

خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود

ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود

زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود

آن پیاده ی ضعیف عاقبت رسیده است‌

هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود

این پیاده‌، آن وزیر... انتهای بازی است‌

این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود 


محمدکاظم کاظمی


برچسب‌ها: این پیاده می‌شود, آن وزیر می‌شود, محمدکاظم کاظمی, شعرافغانی, غزل افغانی

تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 19:55 | نویسنده : افغان
ای دل زحال خسته دلان بی خبرمباش    در کارهای  خیر جهان بی اثر  مباش
در تنگنای  حادثه  زار و زبون  مشو    اندیشه خطر  مکن  و بی  خطر مباش
درپای موج تا نروی کی رسی به در     بیم ازنهنگ وموج مکن بی گهر مباش
در کوره راه پیچ وخم سخت روزگار    تا  خاک  رهگذر نشوی  را هبر مباش
بال همای   قله   نشین   زمانه   شو     چون مورکی خزیده وبی بال وپرمباش
با چشم دل به چشمه خورشید مینگر     بیدار شو اسیر  شبی  بی  سحر مباش
رو شنگری همیشه بود کار عاشقان     عکس  فروغ  جلوه  شمس  قمر مباش
با صبر وپایداری شود سنگ وکیمیا   « چون زرشدی بفرق کسی تاج سرمباش»
گررهروی بسنگ زنندت غمین مشو    چون گل  بخند و شاخچه بی ثمر مباش
پیو سته  باش مرهم  دلهای عاجزان     نتوان  اگر  دلی خوش وبیداد گر مباش
در راه رستگاری بیچاره گان بکوش    محکوم  راه   نیمه  تمام  سفر   مباش
در رهگذار عشق  نخستین  واپسین     ثابت قدم به خویش وبه فکر دگر مباش
در دستگاه قدرت نا  پا  یدارخویش     غافل  زروز  داوری  داد  گر   مباش
اینعمربی ثبات چو شمعیست رویباد     مغرور همچو  یک نفس مختصرمباش
آسایش جهان همه آذین  الفت  است    آسو ده  خیال  درین   رهگذر    مباش
فهم سخن زابله طمع کردن ابلهیست   آیینه  دار  کور  و سخنگوی  کر مباش
ضد تغیر و ربط زابنای عالم  است    چون موج پر خروش رو مستقر مباش
                                                                    عبدالو کیل کوچی


برچسب‌ها: خسته دلان, عبدالو کیل کوچی, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 19:53 | نویسنده : افغان

             شمیم عشق

ببین که چرخ  فلک با  نهیب بی  پایان
« ستاره میکشد ،  آفتاب  می  روید »
فروغ جلوه ء هستی نمی شود خا موش
غروب می میشود وماهتاب می  روید
اگر به  کینه  لگد  مال  میکند  گل را
ولی زرگرگ گل عطرناب می  روید
به خشم زیر و زبر میکنند  گلشن  را
مگربه هروجب آن ، گلاب می  روید
به باغ می شکند قامت صنوبرو کاج
به راغ سروروان بیحساب می  روید
به تند باد حوادث بدشت و کوهساران
همای می کشد ، آنجا عقاب می روید
سرود زند گی هرگز نمی شود ساکت
شمیم عشق درین  پیچ  و تاب می  روید
هنوز ریشه در آب است وباغ پا برجای
ثمر زفطرت  این خاک و آب می  روید
دمیکه کنده شودریشه های کینه و جنگ
نهال صلح  به رنگ  شباب  می  روید
خزان  سرد سر آید  ، رسد بهار   امید
در خت  بارورش پر شتاب  می  روید
عبدالو کیل کوچی


برچسب‌ها: شمیم عشق, عبدالو کیل کوچی, شعرافغانی, غزل افغانی, شعر افغانی

  • قالب بلاگفا
  • نوکیا اس ام اس