تاريخ : سه شنبه یازدهم بهمن 1390 | 23:16 | نویسنده : افغان


من لاله ی آزادم خود رويم وخود بويم
در دشت مکان دارم هم فطرت آهويم

آبم نم باران است فارغ ز لب جويم
تنگ است محيط آنجا در باغ نمی رويم

از خون رگ خويش است گر رنگ به رخ دارم
مشاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم

بر ساقه خود ثابت فارغ ز مدد کارم
نی در طلب يارم نی در غم اغيارم

هر صبح نسيم آيد بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم از ديدن من روشن

سوزنده چراغستم در گوشه اين مامن
پروانه بسی دارم سر گشته به پيرامن

از جلوه ی سبز و سرخ طرح چمنی ريزم
گشته است ختن صحرا از بوی دلاويزم

خم می شوم از مستی هر لحظه و می خيزم
سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگيزم
مخ
وجوش می و مستی بين در چهره گلگونم
داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم

آزاده و سر مستم خو کرده به هامونم
رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم

از سعی کسی منت بر خود نپذيرم من
قيد چمن وگلشن بر خويش نگيرم من

بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من
آزاده برون آيم آزاده بميرم من


برچسب‌ها: شاعر افغان, محمد ابراهيم صفا, شعر افغانی

  • قالب بلاگفا
  • نوکیا اس ام اس